X
تبلیغات
سرگرمی و تفریح

سرگرمی و تفریح
سرگرمی و تفریح 
قالب وبلاگ
تصاویری از شرکت کنندگان دوشیزه زیبایی جهان ۲۰۱۳ در روسیه



www.ebhamlinks.com | عکسهای شرکت کنندگان دوشیزه زیبایی ۲۰۱۳ روسیه

 

www.ebhamlinks.com | عکسهای شرکت کنندگان دوشیزه زیبایی ۲۰۱۳ روسیه

 

www.ebhamlinks.com | عکسهای شرکت کنندگان دوشیزه زیبایی ۲۰۱۳ روسیه

 

www.ebhamlinks.com | عکسهای شرکت کنندگان دوشیزه زیبایی ۲۰۱۳ روسیه

 

www.ebhamlinks.com | عکسهای شرکت کنندگان دوشیزه زیبایی ۲۰۱۳ روسیه

 

www.ebhamlinks.com | عکسهای شرکت کنندگان دوشیزه زیبایی ۲۰۱۳ روسیه

 

www.ebhamlinks.com | عکسهای شرکت کنندگان دوشیزه زیبایی ۲۰۱۳ روسیه

 

www.ebhamlinks.com | عکسهای شرکت کنندگان دوشیزه زیبایی ۲۰۱۳ روسیه

 

www.ebhamlinks.com | عکسهای شرکت کنندگان دوشیزه زیبایی ۲۰۱۳ روسیه

 

www.ebhamlinks.com | عکسهای شرکت کنندگان دوشیزه زیبایی ۲۰۱۳ روسیه

 

www.ebhamlinks.com | عکسهای شرکت کنندگان دوشیزه زیبایی ۲۰۱۳ روسیه

 

www.ebhamlinks.com | عکسهای شرکت کنندگان دوشیزه زیبایی ۲۰۱۳ روسیه

 

www.ebhamlinks.com | عکسهای شرکت کنندگان دوشیزه زیبایی ۲۰۱۳ روسیه

 

www.ebhamlinks.com | عکسهای شرکت کنندگان دوشیزه زیبایی ۲۰۱۳ روسیه


برچسب‌ها: دوشیزه زیبایی جهان
[ یکشنبه نوزدهم آبان 1392 ] [ 0:47 ] [ bidmajnoon ]
کيت آپتون با لباس تمام قرمزش در کاپ ملبورن


کيت آپتون به معناي تمام بانوي سرخ پوش (اشاره به آهنگ کريس دي برگ)امروز کاپ ملبورن بود. کيت مدل و بازيگر آمريکايي است که از زمان حضورش در مجله Sports Illustrated Issue به شهرت رسيد.

اين مدل جذاب به عنوان مهمان ويژه مسابقات ويکتورا و هواپيمايي امارات به کاپ اسب دواني ملبورن دعوت شده است. اون در اين مراسم تنها و بدون حضور دوست پسر خود که يک رقصنده باله مي باشد حاضر شده است. مدل 21 ساله در اين مراسم با لباس شيک و تمام قرمز خود فوق افسونگر ظاهر شده.کيت در مراسم افتاحيه با يک جفت کفش الکساندر مک کويين مزين به يک جفت جمجمه کوچک ! ظاهر شده بود. 


کيت آپتون


برچسب‌ها: کيت آپتون, لباس تمام قرمزش, در کاپ ملبورن, آپتون, مدل آمریکایی
[ چهارشنبه پانزدهم آبان 1392 ] [ 1:45 ] [ bidmajnoon ]

آشنایی با زیباترین دختر روسيه در سال 2013 +عکس

به گزارش پرداد به نقل از سیبری تامیز: زیباترین دختر روسيه يک دانشجوي رشته مديريت بحران در يک دانشگاه دولتي است که از وضع مالي خوبي برخوردار نبوده و به سختي زندگي ميکرد. اين دختر 18 ساله که الميرا نام دارد نام سيندرلاي دنياي واقعي را از آن خود کرده است.

اين زيباروي نوجوان چند روز پيش در مسابقات سراسري انتخاب دختر شايسته برنده تاج دختر شايسته در سال 2013 شده و نماينده اين کشور در رقابتهاي جهاني خواهد بود.

او با نام مستعار "آنجلينا جولي" شناخته ميشود چرا که ادعا ميکند از نظر چهره و شخصيت به اين بانوي 37 ساله هاليوودي شباهتهاي فراواني دارد.

وي علاوه بر دريافت تاج 1 ميليون دلاري يک جايزه نقدي 100 هزار دلاري و يک خودروي مدل بالا نيز دريافت کرده است . همه افراد خانواده او معلم هستند و همين مسئله سبب شده است آنها وضع مالي خيلي خوبي نداشته باشند و مهمترين بخش زندگي او را تحصيل و مطالعه رقم زده است. او ميگويد قبل از شرکت در اين مسابقات تنها چند مجله مد و محصولات آرايشي را مطالعه کرده است و هيچ پيشينه اي در اين رابطه ندارد.

او اضافه ميکند از اين اتفاق واقعا هيجان زده است و هنوز باور نميکند که او دختر شايسته روسيه شده است./پرداد

وي به ورزش علاقه زيادي دارد و بيشتر وقتش را صرف مطالعه درسهايش در زمينه اقتصاد و مديريت بحران ميکند. وي هنوز تصميمي براي آينده اش ندارد و ميگويد هم فعالت در زمينه مدلينگ را دوست دارد و هم قصد ادامه تحصيل دارد و انتخاب از ميان اين دو برايش واقعا مشکل است.










برچسب‌ها: زیباترین دختر روسيه
[ جمعه سوم آبان 1392 ] [ 20:56 ] [ bidmajnoon ]

کارمن لوسیا ( Carmen Lucía Aldana Roldán ) به عنوان زیباترین و شایسته ترین دختر کلمبیا انتخاب شد .همچنین کاندید زیباترین دختر جهان در سال 2013 شد.


دختر ۲۵ ساله و قد ۱۶۹ سانتی متر پایان سال 2012 به عنوان زیباترین و شایسته ترین دختر کلمبیا انتخاب شد .

زیباترین-دختر-کلمبیایی-در-سال-2013

او در مسابقات دختر شایسته جهان در سال ۲۰۱۳ نماینده این کشور خواهد بود.

زیباترین-دختر-کلمبیایی-در-سال-2013

 


برچسب‌ها: زیباترین دختر کلمبیایی
[ جمعه سوم آبان 1392 ] [ 20:46 ] [ bidmajnoon ]
تصاویر دیدنی از زیباترین دختر آمریکا در سال 2013


این دختر لقب زیباترین دختر آمریکا در سال 2013 را به خود اختصاص داد.
 
کسیدی گرگ 18 سال سن و 178 سانتی متر قد دارد . این خانم دانشجو می باشد و در دانشگاه کالیفرنیا درس می خواند.
 
تصاویر دیدنی از زیباترین دختر آمریکا در سال 2013
 
تصاویر دیدنی از زیباترین دختر آمریکا در سال 2013
 
تصاویر دیدنی از زیباترین دختر آمریکا در سال 2013
 
تصاویر دیدنی از زیباترین دختر آمریکا در سال 2013


برچسب‌ها: زیباترین دختر آمریکا
[ جمعه سوم آبان 1392 ] [ 20:44 ] [ bidmajnoon ]
عکس از اوج بدحجابی یک دختر جوان در تهران

8997 93822 دختری با شلوارک در تهران – اوج بد حجابی ( عکس)


برچسب‌ها: دختری با شلوارک
[ جمعه سوم آبان 1392 ] [ 20:39 ] [ bidmajnoon ]
یک مجری رمانتیک در اقدامی جالب زمان اجرای برنامه از دختر مورد علاقه خود خواستگاری کرد ، وی با شروع شدن برنامه خطاب به بینندگان گفت: می خواهم مهمترین سوال را این برنامه را از این خانم  بپرسم سوالی که در تمام زندگیم هرگز از هیچ کس نپرسیده ام.

سپس روی زانو نشست و به دختر مورد علاقه اش گفت: میدانم اینجا آمده ای تا به سوالات متفاوتی پاسخ دهی اما من واقعا میخواهم جواب این سوال را بدانم که آیا با من ازدواج میکنی؟
 
خواستگاری جنجالی در برنامه زنده (عکس)

عجیب ترین و جالب ترین روش خواستگاری خانم گرینر که پس از شنیدن این سوال بسیار هیجان زده به نظر میرسید بلافاصله در جواب خواستگاری جواب مثبت خود را اعلام کرد و صدای دست زدن عوامل پشت صحنه به صورت زنده همزمان با این مراسم خواستگاری رومانتیک روی آنتن رفت.خواستگاری به سبک رومانتیک ترین مرد دنیا آقای رومانتیک و دختر مورد علاقه اش مدت 3 سال بود که با هم آشنا بودند و این خواستگاری غیر منتظره را تمام مردم به صورت زنده مشاهده کردند. تصاویر و فیلم پخش شده از این خواستگاری جالب فقط در شب نخست حدود 16000 هزار بیننده در یوتویوب داشته است.


برچسب‌ها: خواستگاری جنجالی
[ جمعه سوم آبان 1392 ] [ 20:37 ] [ bidmajnoon ]
قبل از ازدواج رابطه جنسی داشته باشیم؟

یک تحقیق جدید نشان داد که زوج‌هایی که برای برقراری رابطه‌جنسی تا زمان ازدواج خود صبر می‌کنند، بعدها رضایت ارتباطی و جنسی بالاتری نسبت به آنهایی که نزدیکی جنسی را قبل از ازدواجشان تجربه می‌کنند، دارند.

اطلاعات مربوط به این تحقیق که در طول دو سال بر روی ۲۰۳۵ زوج متاهل انجام گرفت در مجله روانشناسی خانوادگی در ایالات متحده امریکا به چاپ رسید.
در این تحقیق، شرکت‌کنندگان علاوه بر سوالاتی درمورد سطح رضایت و ارتباط به این سوال نیز پاسخ دادند: «ازچه زمان در این رابطه، ارتباط جنسی را آغاز کردید؟»

محققان این تحقیق دریافتند که زوج‌هایی که تا زمان ازدواجشان برای ایجاد رابطه‌جنسی صبر کرده بودند، ۲۲ درصد ثبات ارتباطی، ۲۰ درصد رضایت ارتباطی، ۱۵ درصد کیفیت ارتباط جنسی و ۱۲ درصد گفتگو و ارتباط کلامی بهتر و بالاتری را گزارش داده بودند.

یکی از محققین این مطالعه می‌‌گوید، «سعی ما این نیست که بگوییم هر زوجی که قبل از ازدواج نزدیکی جنسی برقرار می‌کنند، رابطه‌شان با شکست مواجه می‌شود. اما کاملاً از نتیجه تحقیقمان مطمئن هستیم و می‌دانیم که این مسئله تغییر زیادی در ارتباط ایجاد می‌کند. کسانیکه می‌خواهند صمیمیتشان را در رابطه بیشتر کنند حتماً باید این را در نظر داشته باشند.»

البته به گفته این محققان، بسیاری از جوانان تصور می‌کنند بدون داشتن تجربه جنسی با طرف‌مقابل، رسمی کردن رابطه‌شان ریسک بزرگی خواهد بود.

 یکی از این محققین می‌گوید، «نظرات مختلفی درمورد اینکه چه مدت تا نزدیک کردن رابطه دو طرف باید صبر شود یااینکه اصلاً انجام آن درست است یا نه وجود دارد. به دلیل ما تصمیم گرفتیم در این مورد تحقیق کنیم».

او می‌گوید تحقیق آنها توانسته است اطلاعات لازم درمورد تاثیر زمان و تکرار نزدیکی جنسی بر رابطه‌ها را فراهم آورد.

به گفته این محقق، اگر رابطه جنسی قبل از تعهد و رسمی شدن رابطه ایجاد شود، می‌تواند موجب بروز سردرگمی و گرفتار شدن زودرس در رابطه شود. درحالیکه محدود کردن رابطه جنسی در ارتباط شفافیت بیشتری برای دو طرف می‌آورد زیرا عمل جسمی موجب تعهد عمیق‌تر می‌شود.

این تحقیق بحث مذهبی را نیز وارد جریان می‌کند، به این معنا که باوجود سطح مذهبی بودن افراد، فایده صبر کردن برای ایجاد رابطه‌جنسی یکسان خواهد بود.
جامعه‌شناسی که این تحقیق را مطالعه کرده بود، درمورد یافته‌های آن اینطور نظر می‌دهد:

«زوج‌هایی که ماه‌عسل را زود شروع می‌کنند--یعنی رابطه‌جنسی را قبل از ازدواج با هم تجربه می‌کنند--وقتی نوبت به کیفیاتی که موجب ثبات و قابل‌اتکا بودن ارتباط می‌شود می‌رسد، متوجه می‌شوند که ارتباطشان رشد نیافته است.»

اگر زوجی قبل از ازدواج، ارتباط جنسی را شروع کردند، بد نیست که دست نگه داشته و رابطه خود را ارزیابی کنند تا مطمئن شوند همه چیز متعادل و درست است.

یک مسئله که باید حتماً ارزیابی کنند این است که این مسئله--ارتباط جنسی--تا چه میزان بر رابطه آنها غالب و چیره شده است. آیا به ارتباط کلامی و سایر فاکتورهای رابطه هم فضای پیشرفت داده شده است؟ آیا چیزی فراتر از جذابیت جنسی بین دو طرف وجود دارد؟ اگر زوجی واقعاً می‌خواهد ارتباط قوی و باثباتی داشته باشد، باید این سوالات را از خود بپرسند.

رابطه‌جنسی اهمیت زیادی دارد اما دو نفر باید بتوانند با هم حرف بزنند، اهداف مشترکی در زندگی داشته باشند و بتوانند با موانع زندگی در کنار هم مقابله کنند، نه اینکه فقط تفریح و لذت را تجربه کنند.


برچسب‌ها: قبل از ازدواج
[ جمعه سوم آبان 1392 ] [ 20:36 ] [ bidmajnoon ]
عکس حیرت انگیز از قبل و بعد ارایش

عکس های باور نکردنی از قبل و بعد ارایش
 
عکس های باور نکردنی از قبل و بعد ارایش
 
عکس های باور نکردنی از قبل و بعد ارایش
 
عکس های باور نکردنی از قبل و بعد ارایش
 


برچسب‌ها: قبل و بعد ارایش
[ جمعه سوم آبان 1392 ] [ 20:34 ] [ bidmajnoon ]

دو دختر ایرانی به اتهام رانندگی در حال مستی و حمله به پلیس، تحت پیگرد قضایی هند قرار گرفته اند که بسیار بد است.به نقل از روزنامه "ایندیا تایمز”، هفته گذشته دو دختر دانشجوی ایرانی ساعت ۱۱و سی دقیقه شب در حال رانندگی در یکی از خیابان های شهر "بنگلور” در جنوب هند، از سوی پلیس متوقف شدند تا مورد آزمایش الکل قرار گیرند.

دستگیری دو دختر ایرانی بخاطر مست بودن (عکس)

پس از مثبت بودن آزمایش الکل، پلیس از "فریما”ی ۲۶ ساله که رانندگی خودرو را بر عهده داشت خواست تا مدارک خودرو و گواهینامه رانندگی خود را تحویل دهد. وی که گواهینامه اش همراه نبود، مدارک خودرو را تحویل پلیس داد.در این لحظه "آذر”، ۲۹ ساله، از خودرو پیاده شد و تلاش کرد تا مدارک را از پلیس باز پس گیرد.پلیس گزارش کرده است که "آذر” برای بازپس گیری مدارک دوست خود، با مشت به صورت پلیس کوبیده و دست وی را به شدت گاز گرفته است!

آزمایش الکل نشان می دهد که در خون "فریما” ۵۹ درصد و در خون "آذر” ۸۳ درصد الکل وجود داشته است. پس از این اقدام نابهنجار، هر دو دانشجوی ایرانی به مرکز پلیس برده شده اند تا مورد پیگرد قرار گیرند. در آن جا، وقتی "آذر” مست با خبرنگاران دوربین به دست مواجه می شود، به یکی از آنان حمله ور می گردد و دوربین او را می شکند!

برچسب‌ها: دختر ایرانی
[ جمعه سوم آبان 1392 ] [ 20:28 ] [ bidmajnoon ]
"كرستوفر سیمپتون" 27 ساله كه پس از ربودن یک دختر 20 ساله در سال 1995 در كیولند اوهایو به مدت هفت سال در زندان ایالتی اوكلاها به سر می‌ برد پس از تكمیل پرونده اش و اظهارات مشهود مبرم شناخته و به حبس ابد محكوم شد.

آدم روبایی یک دختر 20 ساله (عکس)

این مرد روانی که یک دختر 7 ساله از ازدواج قبلی اش داشت حدود 7 سال پیش یعد از ربودن دختر 20 ساله به نام "كالونی فلین" و وادار او برای قبول درخواست ازدواج وی را از شهر اسپیرو در آركانزاس به كلیولند به اوهایو انتقال داد. خانواده كالونی فلین برای یافتن فرزندشان نتیجه ای در بر نداشت.

به گفته پلیس وقتی این مرد روانی برای بار دوم متوجه پدر شدن خود می‌شود با این موضوع مخالف میکند و از فلین میخواهد تا این نوزاد را از بین ببرد، با بالا گرفتن اختلافات این دو و درگیری های شدید در نهایت این دختر نگون بخت به ضرب 2 گلوله در پیشانی از پای درآمد ،  سیمپتون پس از به قتل رساندن فلین جسد وی را روی صندلی راننده یك خودروی سواری در لافلور رها كرد كه پلیس چند روز بعد آن را پیدا كرد. اما پس از 2 ماه پرستاری كه به  اجبار برای سقط جنین به كار گرفته شده بود شهادت داد و باعث شناسایی و دستگیر وی شد.

براساس آزمایشات DNA بدست آمده از كریستوفر و قربانی گناهكار بودن وی را تائید می‌كند و براساس حكم دادگاهی كه در اوكلاهما تشكیل شد كریستوفر سیمپتون 45 ساله به حبس ابد محكوم گردید.


برچسب‌ها: آدم روبایی
[ جمعه سوم آبان 1392 ] [ 20:27 ] [ bidmajnoon ]
پلیس در یك عملیات شبانه گسترده در شهرستان مترو پلین در میرلند غربی انگلستان 9 خانه فساد و مركز قاچاق انسان به منظور بهره كشی جنسی و فروش قربانیان به عنوان بردگان جنسی شناسایی و عوامل آن دستگیر شدند.

دستگیری بردگان جنسی توسط پلیس (+18)

عملیات بازداشت عوامل و پاکسازی خانه های فساد بصورت بسیار گسترده انجام گرفت كه در برخی از عملیتها پلیس با شكستن درب محل اختفای عاملین قاچاق انسان توانست 5 تن از سر كرده های اصلی این باند مخوف دستگیر کند. سال گذشته 2252 نفر از قربانیان قاچاق انسان كه به منظور سو استفاده جنسی توسط پلیس عوامل آن شناسایی و قربانیان آزاد شدند.

بنابراین گزارش لهستان،رومانی،نیجریه،ویتنام،مجارستان از جمله پنج كشوری در جهان هستند كه در داشتن مكان هایی برای خرید و فروش انسان به منظور بهره كشی جنسی مبادرت دارد و بیشترین افراد مهاجر به این كشورها ناپدید می شوند.

به گفته "تیم بیكن" سرپرست كارآگاهان ویژه ، باور این موضوع سخت است كه بپذیریم برده داری به شكلی مدرن در جوامع كنونی رواج می یابد و گزارش های مبنی بر آن افزایش یافته است این موضوع در میرلند دردناك و تأسف برانگیز و ما مصمم به توصیف و توقف آن هستیم.

خانه فساد پسران خودفروش تهرانی برای خدمات به زنان پولدار ، در این عملیات گسترده بیش از 40 هزار افسر پلیس بصورت همزمان شركت داشته اند. در مكان های شناسایی شده چندین قبضه اسله كمری،انواع گوشی تلفن همراه، آدرس مكان های انتقالی قربانیان به عنوان مقصد و مقادیر قابل توجهی از انواع مواد مخدر كشف و ضبط شد.

دستگیری بردگان جنسی توسط پلیس (+18)
 
دستگیری بردگان جنسی توسط پلیس (+18)
 
دستگیری بردگان جنسی توسط پلیس (+18)





[ جمعه سوم آبان 1392 ] [ 20:26 ] [ bidmajnoon ]
سونالی موخرجی" 27 ساله است و در سال ۲۰۰۳ میلادی مورد حمله اسید پاشی قرار گرفت. او اخیرا به یک مسابقه زنده تلویزیونی با عنوان"چه کسی میخواهد میلیونر باشد" رفت تا بخت خود را برای پولدار شدن و ادامه معالجه اش بیازماید. این برنامه به میزبانی ستاره بالیوودی و دختر شایسته سابق جهان "لارلو سوتا" و "آمیتا باچان" برگزار میشود.



عکس های 18+ از دختر قربانی اسید پاشی انتقامی

او هنگامیکه ۱۷ ساله بود قربانی اسید پاشی شد و خانواده اش هرچه پول داشتند خرج کردند تا او را مداوا کنند. اما مدتی است به خاطر هزینه های بالای عمل جراحی او نتوانست مداوایش را ادامه دهد و حالا با امید به برنده شدن در این مسابقه به این برنامه آمد.

سونالی توسط خواستگاری که به دست خانواده اش رد شده بود مورد حمله قرار گرفت.او با حضورش در این برنامه برنده بیش از ۳۰ هزار دلار پول نقد شد. ‌آمیتا باچان هنرپیشه بزرگ و سرشناس هندی شجاعت حضور او در این مسابقه را ستود  او گفت این عدالت نیست که دختری به خاطر این مشکل تا پایان عمر از اجتماع دور باشد. همه داستان زندگی او پر از شجاعت است.

ناگفته نماند او از سال ۲۰۰۳ تا کنون بیش از ۲۲ عمل جراحی داشته است

[ جمعه سوم آبان 1392 ] [ 20:25 ] [ bidmajnoon ]
 کانیه وست، در روز تولد کیم کارداشیان، استادیوم بیسبال AT&T را اجاره کرد تا با گروه اکستری 50 نفره و با مراسم آتش بازی از او خواستگاری کند.هنگام خواستگاری روی صفحه امتیازات عبارت "لطفاااااً با من ازدواج کن!!!" نقش بسته بود.اکستر آهنگ Young and Beautiful لانا دل ری را اجرا کرد و بعد از آن، آهنگ Knock Me Down خود کانیه پخش شد.



او به نامزدش انگشتر الماس 15 قیراطی لورن شوارتز هدیه داد.بعد از بله گرفتن از کیم، آتش بازی شروع شد و خانواده کیم ظاهر شدند و به آنها تبریک گفتند که بسیار لحظه ی عاشقانه ای بود.این سومین بار است که کیم 33 ساله ازدواج می کند، در حالیکه کانیه وست اولین ازدواجش است.قبل از خواستگاری، کانیه وست برای اهدای جایزه افتخاری ویژه به استیو مک کوئین برای فیلم 12 Years A Slave به روی صحنه رفته بود.




برچسب‌ها: خواستگاری, کانیه از کیم کارداشیان
[ جمعه سوم آبان 1392 ] [ 20:23 ] [ bidmajnoon ]

دکتر شریعتی : "در عجبم از  مردمی که خود  زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند و بر حسینی گریه می کنندکه آزاده زیست . "

شب عاشورا بود شهر یکپارچه روضه بود وخانه یکپارچه سکوت و درد...

گفتم در این تنهایی درد و این شب سوگ، بنشینم و با خود سوگواری کنم، مگر نمی شود تنها عزاداری کرد؟ نشستم و روضه ای برای دل خویش نوشتم:

... پیش چشمم را پرده ای از اشک پوشیده است.

در میان هیاهوی مکرر و خاطره انگیز دجله و فرات، این دو خصم خویشاوندی که هفت هزار سال، گام به گام با تاریخ همسفرند، غریو و غوغای تازه ای برپا است:

صحرای سوزانی را می نگرم، با آسمانی به رنگ شرم، و خورشیدی کبود و گدازان، و هوایی آتش ریز، و دریای رملی که افق در افق گسترده است، و جویباری کف آلود از خون تازه ای که می جوشد و گام به گام، همسفر فرات زلال است.

[ یکشنبه هفتم مهر 1392 ] [ 2:33 ] [ bidmajnoon ]
انتشار تصویر یک پلیس زن فلسطینی در اینترنت به یکی از پربحث ترین موضوعات کاربران شبکه های اجتماعی در کشورهای عربی تبدیل شده است که همه او را زیباترین می شناسند.جوانان کشورهای عربی، به ویژه عربستان از پرتعدادترین اعضای شبکه های اجتماعی هستند و از جمیعت ۱۱ میلیونی عربستان بیش از ۵ میلیون نفر در تویتر عضو هستند.
 
سوژه شدن اینترنتی زیباترین پلیس زن (عکس)

اغلب آنها به شکل جدی در بحث های سیاسی – اجتماعی شرکت میکنند و نسبت به کاربران سایر کشورها، کمتر از این گونه فضاها برای سرگرمی استفاده می کنند.انتشار تصویر پلیس زن فلسطینی نیز با اظهار نظرهای متفاوتی مواجه شده و برخی او را نمونه صلح طلبی، برخی ها آن را نشانه فریبکاری و سو استفاده مقامات و برخی نیز آن را از مصادیق “جنگ نرم!” توصیف کرده اند.



برچسب‌ها: زیباترین پلیس زن
[ چهارشنبه سوم مهر 1392 ] [ 20:31 ] [ bidmajnoon ]
یک دختر نوجوان امریکایی بعد از سفر به پارک مشهور الماسهای آرکانزاس با یک الماس 3.85 قیراطی به خانه بازگشت. این دختر 14 ساله که " تانا " نام دارد  بعد از یک جستجوی 10 دقیقه ای موفق به یافتن این الماس شد.

همه آرزو دارند جای این دختر باشند (عکس)

حراج یکی از قدیمی ترین الماسهای دنیا , این پارک در منطقه آرکانزاس قرار دارد و به خاطر قطعات ریز و درشت الماس در آن به شهرت رسیده است. علاقمندان با پرداخت ورودی نسبتا گران میتوانند در این پارک حفاری کرده و در صورت خوش شانس بودن الماس پیدا کنند. این خانواده بعد از اینکه متوجه شدند یک دختر 14 ساله الماسی 5.16 قیراطی پیدا کرده است تصمیم گرفتند سفری به این پارک داشته باشند. آنها بعد از حدود 2 ساعت حفاری از یافتن الماس نا امید شده بودند که این دختر نوجوان بعد از 10 دقیقه جستجوی سطحی الماس را پیدا کرد. آنها الماس را به مرکز متخصصان واقع در پارک که به یابندگان کمک میکند جواهرات یافت شده را کارشناسی کنند برده و متوجه ارزش واقعی آن شدند.

همه آرزو دارند جای این دختر باشند (عکس)

گرانترین و زیباترین الماسهای جهان ، کارشناسان این بخش اعلام کردند الماس مشابهی در سال 2006 به قیمت 30 هزار دلار به فروش رسیده است و قیمت این الماس اکنون به مراتب بیشتر خواهد بود. این الماس که یابنده اش آن را " سنگ خدا" نامیده است سیصد و نود وششمین الماس یافت شده در این پارک در سال جاری است.


برچسب‌ها: آرزو
[ یکشنبه سوم شهریور 1392 ] [ 20:30 ] [ bidmajnoon ]

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی  
ببینم من تو را از درگهم راندم؟            
اگر در روزگار سختیت خواندی مرا،
اما به روز شادیت یک لحظه هم یادم نمی کردی،
به رویت بندة من هیچ آوردم؟
که می ترساندت از من؟
رها کن آن خدای دور ... آن نامهربان معبود ...
آن مخلوق خود را             
این منم پروردگار مهربانت ... خالقت
اینک صدایم کن مرا .. با قطره اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را
با زبان بسته ات کاری ندارم   
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکیم ... آیا عزیزم حاجتی داری؟
تویی از ما ... کنون برگشته ای اما
کلام آشتی را تو نمی دانی؟     
ببین چشمان خیست آیا گفته ای دارند؟

[ چهارشنبه سی ام مرداد 1392 ] [ 20:18 ] [ bidmajnoon ]

آرتور اش قهرمان افسانه ای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد.
طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.

یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: "چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟"
آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:
در سر تا سر دنیا بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند.

حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.
از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند
و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند
پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند.
پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند.
چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند.
و دو نفر به مسابقات نهایی.
وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که "خدایا چرا من؟"
و امروز وقتی که درد می کشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم :"چرا من؟ "

[ سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392 ] [ 22:11 ] [ bidmajnoon ]
همون طور که قبلا گفته بودم دوتا کد براي اينکه کپي برداري بدون اجازه از مطالب وبلاگ کمتر بشه وجود داره و با استفاده از اين دو کد ميتونيد کپي برداري غير قانوني از مطالب وبلاگ رو به حداقل برسونيد . کد اول که همون کد منع راست کليک در وبلاگ بود ، که قبلا براتون گذاشتم و کد دوم هم کدي هست که کارش هايلايت کردن مطالب وبلاگه . با استفاده از اين کد افراد سودجو ديگه نميتونند براحتي مطالب وبلاگ رو select كرده و تو وبلاگشون past كنند . منظور از select كردن ، انتخاب متن پست وبلاگ شما با استفاده از نشانگر ماوس هست . كد رو ميتونيد از زير برداريد .

 

توجه : دوستان ، نياز به هيچگونه دستكاري توي كد نيست و من هم هيچ لينك اضافه اي توي كد نزاشتم و شما براحتي و بدون نگراني ميتونيد كد رو كپي كنيد و تو وبلاگتون قرار بديد و وبلاگتون رو تا حدي در برابر تعدادي دزد ، ايمن نگه داريد .

عزيزان اين پست بي ربط به پست قبل نيست . درواقع چند روز پيش يكي از دوستان از من اجازه خواسته بود تا بتونه قالب سپيد رو به ميهن بلاگ ترجمه كنه و من هم با صراحت تمام بهش گفتم كه خودم الان دارم همين كار رو ميكنم و نيازي نيست شما با اين كار ، قالب رو خراب كنيد . آخه ميدونيد دوستان ، اين عزيزي كه در موردش حرف ميزنم اصلا چيزي از طراحي قالب وبلاگ سرش نميشه و با كپي برداري از اينجا و اونجا سعي داره تعدادي بازديدكننده براي خودش جمع كنه . اما با اينكه من بهش اجازه ترجمه قالب رو ندادم ، گوش نكرد و به اين كار دست زد . قالب سپيد براي ميهن بلاگي هاي عزيز در حال آماده شدنه و به محض حاضر شدن اون رو ميزارم تا برداريد . در ضمن به سوالات تمامي شما دوستان تو پست بعدي جواب ميدم .

[ سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392 ] [ 22:7 ] [ bidmajnoon ]
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .

به اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .

آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”.

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم .

من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود.

از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش نشسته بودم.

تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه.

بعد از ۲ ساعت دیدن فیلم و خوردن ۳ بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” .

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .

من با کسی قرار نداشتم.

ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم

درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید .

من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود.

آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید

من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره

میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم

قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی

با وقار خاص و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم .

من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه

من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد.

با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه.

اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم

اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”

سالهای خیلی زیادی گذشت ...

به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده

فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند

یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه

دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته

این چیزی هست که اون نوشته بود:

” تمام توجهم به اون بود.

آرزو میکردم که عشقش برای من باشه.

اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم.

من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه.

من عاشقش هستم.

اما …. من خجالتی ام … نمی‌دونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….

ای کاش این کار رو کرده بودم ……………..”


برچسب‌ها: من عاشقشم, اما, من خیلی, خجالتی, هستم
[ پنجشنبه دهم مرداد 1392 ] [ 22:8 ] [ bidmajnoon ]
سیب قندک
«اگر این‌جا گم شوی و من را پیدا نکنی چه می‌کنی؟ اندیشه‌ی گم‌کردن پدر، بیش از ترسِ گم‌شدنِ خودم اضطراب در دلم افکند.» علی‌اکبر کسمایی، مترجم و نویسنده‌ای که قدیمی‌ترها بیشتر با آثارش آشنا هستند در این متن از پدری نوشته که در همان کودکی او را برای همیشه گم‌کرده است.

پدرم هنوز نیامده بود و من گوشه‌ی حیاطی که رفته‌رفته در تیرگی و خنکی آخرین شب‌های بهار فرو می‌رفت، با اسبم خداحافظی می‌کردم و پیش از آن‌که هوا کاملا تاریک شود، به اتاقی که هنوز بوی چراغِ تازه روشن شده می‌داد می‌رفتم. اسبم تنه‌ی تنومندِ درخت مو بود که از باغچه‌ی گوشه‌ی حیاط‌مان درآمده، کمی روی زمین خزیده و از زاویه‌ی دو دیوار به سوی پشت‌بام بالا رفته و شاخ‌وبرگ خود را روی دیوارِ مشترک ما و همسایه پراکنده بود. اسبم راهوار نبود ولی من با خیال‌های کودکانه سوارش می‌شدم و به همه‌جا می‌رفتم. از روی سر همه‌ی بچه‌های گذر می‌پریدم. به میدان مشق می‌رفتم، به نقاره‌خانه. نقاره‌خانه در خیال کودکانه‌ی من، جعبه‌ی همه صداها بود که آدم‌هایش از اشعه‌ی زرین صبح و تیغه‌های ارغوانی آفتاب غروب ساخته شده بودند!


پدرم هنوز نیامده بود. پدرم هیچ‌وقت با دست خالی به خانه بازنمی‌گشت. چیزهایی برای من می‌خرید که می‌دانست من از دیدن‌شان ذوق می‌کنم و با تشریفاتی شبیه چشم‌بندی نشانم می‌داد. چند فرزند پسر از دست داده بود. من آخرین پسرش بودم. در حاشیه‌ی کتاب مثنوی چاپ هند که شب‌ها پیش از خواب، آن را به آوای بلند می‌خواند و اکنون تنها یادگاری‌ست که از او دارم، ‌زیر تاریخ تولدم چنین نوشته است: «...اینک جز این یکی، دیگر گلی در گلستان زندگی من باقی نیست تا نوبت خزان آن کی رسد...» این یادداشت در حاشیه‌ی مثنوی، گذشته از آن‌که از ایمان پدرم به مولوی حکایت می‌کند، به خوبی می‌رساند که از داغ فرزند چه دل خونینی داشته است. به مادرم گفته بود تنها آرزویش این است که آن‌قدر زنده بماند تا بزرگی من یعنی بزرگی این آخرین پسرش را به چشم ببیند.
خیلی‌ وقت‌ها من را به گردش می‌برد. روزی در ازدحام توپ‌خانه، آن سال‌ها که هنوز سردر الماسیه را خراب نکرده بودند، پدرم هم‌چنان که دست مرا گرفته بود و از آن دروازه‌ی کاشی‌کاری می‌گذشتیم، با لبخندی پدرانه از من پرسید: «اگر این‌جا گم شوی و من را پیدا نکنی چه می‌کنی؟» اندیشه‌ی گم‌کردن پدر، بیش از ترس گم‌شدن خودم اضطراب در دلم افکند. نخستین‌بار بود که می‌دیدم ممکن است پدرم را گم کنم و شاید نخستین دلهره‌ای بود که در زندگی حس می‌کردم.
پدرم شب‌ها مناجات می‌کرد و از رنج‌های روز به درگاه خدا پناه می‌برد. همه خواب بودند جز من که صدای غمین او از خواب بیدارم می‌کرد و واهمه‌ای در دلم می‌افکند. ترسی گنگ و مبهم با ارتعاش صدای لرزانش به دلم راه می‌یافت. سر به زیر لحاف می‌بردم و در آغوش خود پناه می‌جستم ولی صدایش در گوشم می‌پیچید و در آن حال دلم می‌سوخت، نمی‌دانم برای چه؛ برای پدرم، برای خودم و یا برای چیزهای گنگ و مبهم.کم‌کم ترسم می‌ریخت و حس می‌کردم که هم‌چون پر كاهی سبک شده‌ام.
شب‌های سرد زمستان هنگامی که زوزه‌ی سگ‌های ول‌گرد تهران از دور به‌گوش می‌رسید، پدرم بعد از خوردن شام برمی‌خاست و پالتو می‌پوشید و یقه‌ی ‌آن را تا گوش‌ها بالا می‌کشید، زیر جوراب به پاهای خود کاغذ می‌چسباند تا سرما نزنند و آن‌وقت قابلمه‌ای را که از غذای همان شب پر شده بود برمی‌داشت و برای خانواده‌ی مُهرساز بی‌نوایی می‌برد که روزها گوشه‌ی مسجد شاه، بساط محقر مُهرسازی خود را می‌گسترد و عواید این کارش کفاف مخارج زندگی زن و فرزندش را نمی‌داد. در این‌گونه شب‌ها، تا زمانی که پدرم بازنمی‌گشت نمی‌خوابیدم. ساعتی بعد که پدرم بازمی‌گشت از سرما می‌لرزید، ‌از دهانش بخار بیرون می‌آمد و نوک بینی و پشت گوشش از سوز سرما قرمز می‌شد و هنگامی که پالتو از تن درمی‌آورد، با همه‌ی خستگی و سرمازدگی، قیافه‌ی راضی و خشنود مردی را داشت که از عمل خود با همه‌ی زحمتش لذت برده و می‌رود که شب را با وجدان آسوده سر بر بالش خواب نهد.
پدرم هنوز نیامده بود. هروقت دیر می‌کرد مادرم دل‌واپس می‌شد زیرا مرد آرامی نبود و هیچ‌وقت در زندگی آسوده نمی‌نشست. چندین‌بار به زندان افتاده بود. مادرم از گذشته‌های او تجربه‌های تلخی داشت، به همین دلیل هروقت صدای در برمی‌خاست بی‌اختیار به خود می‌لرزید. همیشه تصور می‌کرد که ماموران برای بازداشت پدرم آمده‌اند! تازه به مدرسه می‌رفتم. شبی که پدرم را گرفتند درست در خاطرم نیست اما بعد از آن را خوب به یاد دارم: آن روزها و شب‌ها را که پدرم درخانه نبود. چندی بعد که یک روز به اتفاق چند سرباز مسلح و یک مامور «سویل» برای دیدن زن و فرزند از زندان به خانه آمد، خوب به خاطرم مانده است. هوا گرم بود. چهره‌ی پریده‌رنگ او و نگاه‌های خیره و حالت مغموم و غم‌زده‌اش را گویی همین دیروز بود که در ایوان خانه می‌دیدم. با پیراهن یقه‌باز و حالتی افسرده و پریشان گوشه‌ی ایوان نشست و قلیان خواست. نگاهش در آن‌سوی حیاط، میان شاخ‌وبرگ درختان مو و بلکه هم خیلی دورتر گم‌شده بود. پاسبانان در هشتی خانه به انتظارش نشسته بودند. وقتی قلیان را زمین گذاشت، من را روی زانوان خود نشاند اما اندیشه و نگاهش هنوز جای دیگر بود، خیلی دور، گویی به آینده‌ای مجهول می‌اندیشد. به سرنوشت من، به سرنوشت پسری بی‌پدر...
با احساسی گنگ و درعین‌حال رساتر از عقل و هوش کودکی به سن‌وسال من، می‌فهمیدم که پدرم در چه تلاطم روحی افتاده است: پدری که می‌دانستم دیگر هرشب به خانه بازنمی‌گردد و بر سرم باران میوه و بازیچه نمی‌ریزد و روی دیوار اتاق با انگشتان خود نقش کله‌ی خرگوش نمی‌اندازد. پدری که می‌دانستم دیگر صدای مناجات شبانه‌اش را نخواهم شنید و به آوای مثنوی خواندنش به خواب نخواهم رفت.
زندان پدرم در دژبان مرکزی، دهلیز تیره‌ای در انتهای دالانی باریک بود. یک‌بار پسرعموی کوچکم که در حدود چهارده‌سال بیشتر نداشت من را به دیدار او برد. اما آن روز دوبار جلوی ما دو کودک شش‌ساله و چهارده‌ساله را گرفتند: یک‌بار مقابل در ورودی دژبانی در میدان مشق و یک‌بار هم در برابر آن دالان دراز و باریکِ زندانی که در گوشه‌ی جنوب غربی دژبانی بود... به یاد ندارم که به ما چه گفتند ولی هنوز یادم هست که از نگاه‌های سرد و رفتار خشن زندانبانان و از تفنگ‌های نیزه‌دار نگهبانان بسیار ترسیدم و از پسرعمویم که او نیز چیزی بیشتر از من نمی‌دانست، با اصرار گریه‌آلودی می‌پرسیدم که پدرم چرا به این‌جا آمده است؟!
وقتی از محوطه‌ی دژبانی می‌گذشتیم بوی خاک‌ آفتاب‌خورده توام با بوی پهنِ اسب و قاطر به مشامم خورد. هوا گرم بود، پدرم روی زمین خاکی زندان نشسته بود و هنوز همان پیراهن یقه‌باز را پوشیده بود. وقتی پس از مدتی چشمم به او افتاد،‌ از ریش‌های انبوه او تعجب کردم و به‌نظرم رسید که در این چندماه اخیر چندین سال پیر شده است.
همین‌که من را دید با چشمان اشک‌آلودی در آغوشم کشید. هنوز گرمی اشک‌های او را روی پوست خود حس می‌کنم. هنوز حرارت سینه‌ی عریان و ضربان قلب پرتپش او هنگامی که من را در آغوش گرفت چنان‌که گویی همین دیروز بود، در خاطرم به وضوح تمام باقی مانده است. خیلی کوچک‌تر از آن بودم که بدانم پدری در زندان وقتی پسرش را می‌بیند و می‌داند که این آخرین‌بار است که او را، جگرگوشه‌اش را، آخرین امید زندگی‌اش را در آغوش می‌کشد، چه حالی دارد و زخم زندگی و نیشتر مرگ و تند‌باد حادثه را چگونه تا مغز استخوان خود احساس می‌کند. روی زمین خشک زندان نشسته بود و من را در آغوش می‌فشرد و می‌گریست. اشک‌های گرمش روی صورتم می‌ریخت، زاری او من را نیز به گریه انداخت؛ هرچند درست نمی‌دانستم که برای چه گریه می‌کنم. همین‌قدر حس می‌کردم که دلم می‌سوزد. در آن حال به یاد مناجات‌های شبانه‌ی پدرم افتادم. صدای همان ناله‌های سوزناک سحرگاهی و همان راز و نیازهای دردآلودی که شبانگاهان من را از خواب می‌پراند، در سلول تنگ و تیره‌ی زندان پیچیده بود...
حق نداشتیم زیاد پیش او بمانیم. زندانبان چندین‌بار از برابر زندان گذشت و اشاره کرد که وقت ملاقات گذشته است. اما پدری که می‌دانست دیگر پسرش را نخواهد دید، پدری که می‌دید باید برای همیشه از پاره‌ی جگرش جدا شود، چگونه می‌توانست یگانه فرزندش را از آغوش خود رها کند؟ سرانجام اشک‌هایش را پاک کرد. لحظه‌ای آرام گرفت. در سکوت غم‌انگیزی من را بوسید و از جیب جلیقه‌اش که گوشه‌ی زندان افتاده بود، چند شاهی پول خرد درآورد و به پسرعمویم داد و گفت: «برایش سیب قندک بخر.» مثل این‌که با این کار به خودش نیز دل‌داری داد...
بعد از آن دیگر پدرم را ندیدم. چراغی که هرشب روشن می‌شد و بازگشت پدر را نوید می‌داد فروغی بود که در دلم می‌مرد و فروبردن شعله‌ی حیات پدرم را به یاد می‌آورد. گل‌های اطلسی در باغچه‌ی خانه‌ی ‌ما برای همیشه پژمردند و اسبم نیز خشکید.
بعد از آن دیگر پدرم را ندیدم اما هر سال در آخرین روزهای فصل بهار، سیب قندک به بازار می‌آید.

 

[ شنبه بیست و دوم تیر 1392 ] [ 22:8 ] [ bidmajnoon ]
چرا می ترسی؟

بچه‌ها روان‌کاوانِ بی‌تابلو و مدرک‌اند. به تخت و صندلی هم نیازی ندارند. نگاهت می‌کنند و سوالی ساده می‌کنند که سال‌هاست درباره‌اش از خودت چیزی نپرسیده‌ای و بعد همه‌چی تمام است. باید حرف بزنی و در این حرف‌ها همیشه رازهایی رو می‌شود که خیلی وقت است پنهان کرده‌ای. این‌بار سروش صحت در اتاق روان‌کاویِ پسرش، گیر افتاده است.
«یه سوسک تو توالته بیا بکش.» «خودت بکشش خب.» «من می‌ترسم.» این گفت‌وگوی من با پسر سیزده‌ساله‌ام بود. داشتم تلویزیون نگاه می‌کردم. با دل‌خوری بلند شدم. سوسک بزرگِ قهوه‌ای‌رنگی بالای کاشی‌های دیوار نزدیک سقف نشسته بود و شاخک‌های بیش‌ازحد درازش را آرام‌آرام تکان می‌داد. از سوسک‌های معمولی بزرگ‌تر بود، خیلی بزرگ‌تر. به پسرم نگاه کردم، پسرم هم به من نگاه کرد. گفتم: «چیه؟» پسرم گفت: «هیچی.» دم‌پایی‌ام را درآوردم و با تمرکز کامل به سوسک نزدیک شدم. دم‌پایی را بلند کردم. پسرم گفت: «در توالت رو ببند.» تمرکزم به‌هم ریخت، تمام و کمال. با عصبانیت برگشتم و به پسرم گفتم: «چی می‌گی؟» گفت: «در رو ببند، یه‌دفعه می‌پره بیرون.» گفتم: «مگه پر داره؟» پسرم گفت: «آره از این سوسکاست که می‌پره.» از سوسک بزرگی که پرنده باشد اصلا خوشم نمی‌آید. پسرم داشت راست‌راست توی چشمم نگاه می‌کرد. دوباره گفتم: «چیه؟» پسرم گفت: «چرا هی می‌گی چیه؟» گفتم: «تو چرا هی نگاه می‌کنی؟» پسرم گفت: «تو هی نگاه می‌کنی.» گفتم: «اصلا چرا این‌جا واستادی؟» پسرم گفت: «می‌خوام ببینم سوسکه رو چه‌جوری می‌کشی.» گفتم:


چرا می ترسی؟

بچه‌ها روان‌کاوانِ بی‌تابلو و مدرک‌اند. به تخت و صندلی هم نیازی ندارند. نگاهت می‌کنند و سوالی ساده می‌کنند که سال‌هاست درباره‌اش از خودت چیزی نپرسیده‌ای و بعد همه‌چی تمام است. باید حرف بزنی و در این حرف‌ها همیشه رازهایی رو می‌شود که خیلی وقت است پنهان کرده‌ای. این‌بار سروش صحت در اتاق روان‌کاویِ پسرش، گیر افتاده است.
«یه سوسک تو توالته بیا بکش.» «خودت بکشش خب.» «من می‌ترسم.» این گفت‌وگوی من با پسر سیزده‌ساله‌ام بود. داشتم تلویزیون نگاه می‌کردم. با دل‌خوری بلند شدم. سوسک بزرگِ قهوه‌ای‌رنگی بالای کاشی‌های دیوار نزدیک سقف نشسته بود و شاخک‌های بیش‌ازحد درازش را آرام‌آرام تکان می‌داد. از سوسک‌های معمولی بزرگ‌تر بود، خیلی بزرگ‌تر. به پسرم نگاه کردم، پسرم هم به من نگاه کرد. گفتم: «چیه؟» پسرم گفت: «هیچی.» دم‌پایی‌ام را درآوردم و با تمرکز کامل به سوسک نزدیک شدم. دم‌پایی را بلند کردم. پسرم گفت: «در توالت رو ببند.» تمرکزم به‌هم ریخت، تمام و کمال. با عصبانیت برگشتم و به پسرم گفتم: «چی می‌گی؟» گفت: «در رو ببند، یه‌دفعه می‌پره بیرون.» گفتم: «مگه پر داره؟» پسرم گفت: «آره از این سوسکاست که می‌پره.» از سوسک بزرگی که پرنده باشد اصلا خوشم نمی‌آید. پسرم داشت راست‌راست توی چشمم نگاه می‌کرد. دوباره گفتم: «چیه؟» پسرم گفت: «چرا هی می‌گی چیه؟» گفتم: «تو چرا هی نگاه می‌کنی؟» پسرم گفت: «تو هی نگاه می‌کنی.» گفتم: «اصلا چرا این‌جا واستادی؟» پسرم گفت: «می‌خوام ببینم سوسکه رو چه‌جوری می‌کشی.» گفتم: «دم‌پایی رو می‌زنم تو سرش می‌میره.» گفت: «نمی‌ترسی؟» با صدای بلند گفتم: «نه.» و دوباره دم‌پایی را بلند کردم. پسرم که حتی حاضر نبود به درِ دست‌شویی نزدیک شود دوباره گفت: «در رو ببند.» گفتم: «اگه در رو ببندم تو چه‌جوری می‌خوای ببینی سوسک رو چه‌جوری می‌کشم؟» پسرم گفت: «دم‌پایی رو می‌زنی سرش می‌میره دیگه. می‌خوام مرده‌ش رو ببینم.» با دل‌خوری درِ دست‌شویی را بستم. حالا در یک فضای دووجبیِ دربسته با یک سوسک بزرگِ پرنده تنها بودم. سوسک شاخک‌هایش را پیچ‌وتاب می‌داد. دم‌پایی‌به‌دست، آرام به سوسک نزدیک شدم. کمی بالا رفت و دقیقا روی شیار بین دیوار و سقف ایستاد. خیلی بد شد. این‌جا بد‌دست بود و مشکل می‌شد دم‌پایی را به سوسک زد. باید جوری ضربه می‌زدم که دم‌پایی به سقف نرسد ولی به بالاترین جای دیوار بخورد. پسرم از بیرون دست‌شویی گفت: «خوبی؟» داد زدم: «یه‌دقیقه خفه‌شو دیگه.» با یک حرکت ناگهانی دم‌پایی را به دیوار کوبیدم. کناره‌ی دم‌پایی به سقف گیر کرد و ضربه روی بدن سوسک جفت‌وجور نشد. سوسک از جایش بلند شد و عین گنجشک بال زد و چرخ خورد و از یقه‌ی بازِ لباسم رفت تو. داشت بین شکم و پیراهنم وول‌ می‌خورد و خودش را به این‌طرف و آن‌طرف می‌زد. دیوانه‌وار نعره می‌کشیدم و در آن فضای دومتری این‌طرف و آن‌طرف می‌دویدم. پسرم هم وحشت‌زده پشت‌سرهم داد می‌زد: «چی شده؟ چی شده؟» پیراهنم را درآوردم و پرت کردم و خودم را از دست‌شویی بیرون انداختم و در را بستم. پسرم داشت از ترس سکته می‌کرد. «چی شد؟» گفتم: «هیچی.» پرسید: «کشتیش؟» طوری نگاهش کردم که فهمید فعلا اصلا نباید با من حرف بزند.

دست‌ها و پاهایم می‌لرزید، ولو شدم روی کاناپه. به شکمم نگاه کردم و حالم از خودم و شکمم و همه‌چیز به‌هم خورد. قلبم تند می‌زد و دهانم خشک شده بود. پسرم آمد و پرسید: «می‌خوای برات آب بیارم؟» گفتم: «آره.» رفت و با یک لیوان بزرگ آب برگشت. گفت: «ترسیدی؟» دیدم وقت دروغ‌گفتن نیست. گفتم: «آره.» گفت: «همیشه از سوسک می‌ترسی؟» گفتم: «آره.» گفت: «پس چرا گفتی سوسک ترس نداره؟» گفتم: «ببین سوسک ترس نداره چون کاری با آدم نمی‌تونه بکنه ولی چون آدم چندشش می‌شه برای همین ازش می‌ترسه ولی چون آدم می‌دونه که سوسک کاری نمی‌تونه با آدم بکنه خیلی هم نمی‌ترسه... فهمیدی؟» پسرم گفت: «تقریبا.» بغلش کردم، پسرم هم من را بغل کرد. بعد پرسید: «تو ترسویی؟» ای‌وای! دیگر وقتِ این سوال نبود. گفتم: «نه.» گفت: «واقعا؟» چه ‌جوابی باید می‌دادم وقتی چنددقیقه پیش دیده بود که یک سوسک من را به چه‌حالی انداخته. گفتم: «این از اون ‌سوال‌هاییه که نمی‌شه راحت بهش جواب داد برای این‌که ترس یه‌چیز نسبیه.» پسرم گفت: «این‌جوری که هیچ سوالی رو نمی‌شه جواب داد.» گفتم: «چرا؟» گفت: «چون همه‌چی نسبیه.» اصلا انتظار چنین جوابی را از یک پسر سیزده‌ساله نداشتم. گفتم: «به‌نظر تو همه‌چی نسبیه؟» گفت: «تقریبا.» گفتم: «تقریبا یعنی چی؟» گفت: «آخه جواب همین سوال هم نسبیه.» گفتم: «توله‌سگ اینا رو از کجا یاد گرفتی؟» گفت: «چی‌ها رو؟» گفتم: «اصلا نسبی یعنی چی؟» پسرم گفت: «یعنی یه چیزی که صددرصد نیست... حتمی نیست.» گفتم: «اون‌وقت تو می‌گی همه‌چی نسبیه؟» گفت: «تقریبا.» گفتم: «باریکلا به تو.» گفت: «حالا تو ترسویی یا نه؟» گفتم: «من هم تقریبا.» بعد گفتم: «بالاخره همه از یه چیزایی می‌ترسن.» گفت: «تو از چیا می‌ترسی؟» گفتم: «بذار فکر کنم بعد بهت بگم.»

از سگ‌هایی که پارس می‌کنند و دنبال آدم می‌کنند می‌ترسم، از مار و موش هم می‌ترسم، از سوسکی که کشته‌ام ولی هنوز تکان‌تکان می‌خورد هم می‌ترسم ولی وانمود می‌کنم که نمی‌ترسم. از جنازه‌ی سوسک هم... اصولا از جنازه می‌ترسم حتی جنازه‌ی عزیزان و نزدیکانم، همان‌هایی که تا وقتی زنده بودند عزیزترین‌هایم بودند وقتی می‌میرند، جنازه‌شان برایم ترسناک می‌شود چون بدنِ بدون روح‌شان را نمی‌شناسم. تازه از روح هم می‌ترسم؛ نه بدن بی‌روح، نه روح بی‌بدن. از کلاغی که خیره به آدم نگاه می‌کند و نمی‌پرد و از گربه‌های خیابانی که وقتی پخ‌شان می‌کنی فرار نمی‌کنند، می‌ترسم و از گربه‌ای که وقتی پخ‌اش می‌کنی نزدیک‌تر هم می‌آید، بیشتر می‌ترسم و از گیرکردن در راهرویی دربسته با یک گربه، بیشتر از بیشتر می‌ترسم. از جاهای خیلی تنگ، از جاهای خیلی بلند، از سیم برق لخت‌، از چاقوی خیلی تیز، از در قوطی کنسرو که خوب باز نشده و به تو می‌گویند: «می‌تونی این رو بازش کنی؟» از بریده‌شدن انگشت با ورق کاغذ، از صدای زنگ تلفن در نیمه‌شب، از رد شدنِ سینی چای از بالای سرم ، از گرفتنِ پا موقع شنا در جای عمیق دریا، از پریدن از بانجی‌جامپینگ، رد شدن از مقابل تفنگ سربازی که جلوی در کلانتری ایستاده وحواسش جای دیگری است. از رانندگی کسانی که توی اتوبان لایی می‌کشند، از رفتن توی محفظه‌ی دستگاهِ اِم آر آی، از دندان‌پزشکی، از آمپول‌زدن، از هرچیزی که انتظار نداری حرکت کند ولی یک‌دفعه راه می‌افتد، از موجوداتی که خیلی کند حرکت می‌کنند، از رهگذری که آخرشب تنها پشت‌سرت راه می‌رود، از صدای تلق‌وتولوق نیمه‌شب وقتی هیچ‌کس خانه نیست، از پشت‌سرِ یک وانت یا یک کامیون بودن، وقتی که دارد بار سنگینی را در وضعیتی نامتعادل حمل می‌کند، از نشستن و بلندشدن هواپیما، از دعواهای خیابانی، از نشستن توی پارک‌هایی که لابه‌لای بوته‌هایش پر از سرنگ است، از آدم‌هایی که عجیب‌وغریب و خیره نگاه می‌کنند، از فیلم‌های ترسناک.
باورم نمی‌شد، چه فهرست بلندبالایی و تازه هنوز خیلی چیزهای دیگر مانده بود.
همه‌ی این‌ها را نوشتم و به پسرم نگاه کردم که کمی آن‌طرف‌تر داشت پی‌اس‌پی بازی می‌کرد، انگار متوجه سنگینی نگاه من شده باشد، به طرف من برگشت. بلافاصله نگاهم را دزدیدم.

ترس‌هایم از کی شروع شد؟ از بچگی؟ از شب می ترسیدم از تاریکی، از خوابیدن، از تنهایی... دلم می‌خواست همیشه همه‌جا روشن باشد. آرزو داشتم دانشمندان آینه‌ی بزرگی اختراع کنند و آن را با سفینه‌ای به فضا بفرستند تا وقتی یک نیم‌کره تاریک است، آینه‌ی غول‌آسا نور خورشید را از آن‌طرف بگیرد و به این‌طرف بتاباند و به‌این‌ترتیب همیشه همه‌جا روشن باشد. بعد یاد سنگ‌های آسمانی افتادم و احتمال این‌که سنگی به آینه بخورد و آینه را بشکند. با خودم فکر کردم وقتی بزرگ شدم، شش‌ماه اول سال را در قطب شمال و شش‌ماه دوم سال را در قطب جنوب زندگی خواهم کرد تا همیشه روز باشد و شب نشود. دلم می‌خواست موقع خواب جایی بخوابم که بقیه هم باشند و همه باهم حرف بزنند. من بی‌هوا خوابم ببرد، بعد یک‌نفر بیاید و لحاف بیندازد رویم و بگذارند همان‌جا بخوابم. چقدر شب‌هایی را که همه کنار هم رخت‌خواب می‌انداختیم و ردیفی می‌خوابیدیم، دوست داشتم و چقدر از جمله‌ی «برو تو اتاق خودت بخواب.» متنفر بودم. خانه‌ی ما قدیمی و اتاق من ته حیاط بود، حیاطی با دو کاج بلند که شب‌ها باد توی شاخه‌هایش می‌پیچید و گاهی باد، کاجی می‌انداخت و... تق!
خانه‌ی قدیمی، اتاقِ آن‌طرف حیاط، درخت‌های کاج، باد، صدای افتادن میوه‌ی کاج... شاید هرکس دیگری هم جای من بود، می‌ترسید. شاید من ترسو نبودم.
اولین‌بار فکر سنگ‌های آسمانی وقتی به سرم زد که به آینه‌ی غول‌آسا فکر می‌کردم ولی بعد خود سنگ‌ها هم برایم مساله شدند. سنگ‌های عظیمی که ممکن بود به زمین بخورند و کل هستی را نابود کنند. شنیدم که ستاره‌ی دنباله‌دارِ ادموند هالیدی که به آن ستاره‌ی هالی می‌گویند، هر ‌هفتادوپنج‌سال از کنار زمین می‌گذرد و با یک تغییر کوچک در مسیر بر اثر یک رویدادِ جوّیِ غیرمنتظره، ممکن است به زمین بخورد و در یک لحظه هرچه هست و نیست، دود بشود و به هوا برود.
همان‌موقع بود که خیلی چیزها به‌نظرم بی‌اهمیت شد. درس‌خواندن، نخواندن، تلاش، پشتکار... آدم‌هایی را که در خیابان سر جای پارک یا سبقت‌گرفتن باهم دعوا می‌کردند، می‌دیدم و شاخ درمی‌آوردم، از جنگ‌ها و کشورگشایی‌ها شاخ درمی‌آوردم، از سخنرانی‌ها، وعده‌ها، آرزوها، تنگ‌نظری‌ها و حسادت‌ها شاخ درمی‌آوردم... چطور این آدم‌ها حواس‌شان نبود هرلحظه ممکن است سنگی از جایی بیاید و پرونده‌ی همه‌چیز را برای همیشه ببندد. بعدها به دانشِ دانشمندان دل بستم. به لیزر، به بمب... با خودم فکر کردم بالاخره این دانشمندان به داد ما خواهند رسید و اگر سنگی در راه باشد، قبل از این‌که سنگ به زمین برسد با لیزر یا بمب یا هر کوفت و زهرمار دیگری آن را تکه‌تکه خواهند کرد و ذهنم را بستم، بستم که به سنگ‌های آسمانی، به زلزله، به گردباد و به آتش‌فشان فکر نکنم.
ولی ترس‌ها ول‌کن نبودند. در را به روی مجموعه‌ای از ترس‌ها می‌بستم، ترس‌های دیگر می‌آمدند. می‌ترسیدم، می‌ترسیدم پدرم یا مادرم بمیرند (اتفاقی که بعدها برای هردو افتاد)، از ازدواج‌کردن و مشکلات زندگی می‌ترسیدم، از ازدواج‌نکردن و تنهاماندن هم می‌ترسیدم، ازدواج کردم. از بچه‌دارشدن و مسؤولیت بچه می‌ترسیدم، از بچه‌دارنشدن و پشیمانیِ این‌که چرا بچه‌دار نشده‌ام هم می‌ترسیدم، وقتی داشتیم بچه‌دار می‌شدیم می‌ترسیدم نکند بچه سالم نباشد اما سالم بود. بعد برای آینده‌ی بچه‌ام می‌ترسیدم. شغلش، زنش، کارش... ترس‌ها تمامی نداشتند. یک‌بار دوستم گفت: «می‌دونی آهویی که تو جنگله از چی می‌ترسه؟» گفتم: «از چی؟» گفت: «فقط از شیر... دیگه هیچی.» پس من چرا از این‌همه چیز می‌ترسیدم؟
حتی وقت‌هایی که نباید می‌ترسیدم هم می‌ترسیدم. یک‌بار با زنم رفته بودیم بیرون، یک ماشین که یک‌طرفه و خلاف می‌آمد، جلویمان سبز شد. بوق زدم که عقب برود، جوانی که راننده‌ی ماشین بود سر را از پنجره بیرون آورد و گفت: «بی‌شعور این‌قدر بوق نزن.» دیگر بوق نزدم. زنم که آن‌موقع نامزدم بود، نگاهم کرد و گفت: «چیزی بهش نمی‌گی؟» این جوان‌های بی‌کله اکثرشان چاقوماقو هم دارند، خیلی‌هایشان دعوایی هم هستند. گفتم: «ولش کن جواب ابلهان خاموشیه.» هنوز که هنوز است، زنم توی دعواهایمان آن روز را یادآوری می‌کند که چرا آن روز پیاده نشدم و یک مشت توی فک مرتیکه نکوبیدم؟
سال‌ها بعد یک‌بار وقتی با زنم و یکی از دوستانم و همسرش بیرون رفته بودیم، با راننده‌ی ماشین بغلی که جلوی ما ویراژ می‌داد دعوایمان شد، راننده‌ی ماشین بغلی که هیکلش سه‌برابر من بود با یک چوب گنده از ماشینش پیاده شد، دوستم که هم‌قدوقواره‌ی من بود، در چشم‌به‌هم‌زدنی پایین پرید و به دماغ مردِ سه‌متری یک «کله» زد، مردِ چوب‌به‌دست نقش زمین شد. من ایستاده بودم و نگاه می‌کردم و تمام بدنم می‌لرزید. به دوستم گفتم: «از قدوهیکلش نترسیدی؟ ندیدی چوب دستشه؟» دوستم گفت: «چرا ترسیدم ولی خب باید می‌زدم دیگه.» بعد گفت: «همه می‌ترسن. باید به روی خودت نیاری. اگه به روی خودت نیاری یعنی نترسیدی.» بارها سعی کردم وانمود کنم که نمی‌ترسم ولی می‌ترسیدم.


پسرم را صدا زدم و گفتم: «خیلی ناراحتم.» پسرم گفت: «چرا؟» گفتم: «برای این‌که فهمیدم آدم ترسویی هستم.» پسرم گفت: «از کجا فهمیدی؟» گفتم: «فهرست ترس‌هام رو نوشتم.» پسرم گفت: «ببینم.» گفتم: «نه.» گفت: «چرا؟» گفتم: «خجالت می‌کشم.» پسرم گفت: «بده ببینم.» جایمان عوض شده بود، کاغذ را دادم دست پسرم.
نگاهش می‌کردم. خیلی بادقت می‌خواند، وقتی تمام شد یک‌بار دیگر هم خواند. گفت: «به‌نظرم تو ترسو نیستی.» گفتم: «واقعا؟» گفت: «آره مثل همه‌ای.» خوشحال شدم. از این‌که به‌نظرش مثل همه بودم، این‌قدر خوشحال شدم که در پوستم نمی‌گنجیدم. پسرم گفت: «حالا سوسکه رو نمی‌کشی؟» فکر می‌کردم ماجرای سوسک و کشتنش تمام شده باشد ولی از قرار معلوم این رشته سر دراز داشت. گفتم: «خودت نمی‌کشیش؟» گفت: «نه. می‌ترسم.» گفتم: «می‌دونم، ولی بالاخره ممکنه یه موقعی مجبور بشی مثلا وقتی زن بگیری، اگه زنت بگه یه سوسک تو دست‌شوییه و بخواد بکشیش که نمی‌تونی بگی می‌ترسم.» پسرم گفت: «اون‌موقع می‌رم می‌کشم.» گفتم: «دیدی که منم نوشتم می‌ترسم.» گفت: «زود باش، داره می‌ریزه.» دوباره شروع شد، وارد شدن به توالت، درآوردن دم‌پایی، بستن در توالت و تنهاشدن با سوسک. این‌بار سوسک روی زمین بود، پیراهنم هم کنار سوسک روی زمین افتاده بود و نوک شاخک‌های سوسک به یقه‌ی پیراهنم می‌خورد. همین که به سوسک نزدیک شدم، سوسک رفت پشت پایه‌ی سرامیکِ روشویی قایم شد. با دم‌پایی یکی دو ضربه به پایه‌ی سرامیکی زدم که سوسک بیرون بیاید. یک‌دفعه سروکله‌ی سوسک پیدا شد و در فاصله‌ی یک سانتی‌متری، صاف جلوی چشمم شروع به بال‌زدن کرد. این‌قدر نزدیک بود که بال‌زدنش باعث می‌شد باد آرامی که بوی سوسک می‌داد به صورتم بخورد. این‌بار دیگر نمی‌خواستم جیغ بزنم ولی زدم و وقتی می‌خواستم از دست‌شویی بیرون بدوم، پایم روی آبی که از شیلنگ بیرون ریخته بود لیز خورد و کف خیس دست‌شویی خوردم زمین. سوسک آمد و نشست روی پیشانی‌ام آرام گرفت. پسرم داد زد: «دوباره چی شد؟» داشتم قبض روح می‌شدم. با صدایی که به‌سختی از گلویم بیرون می‌آمد گفتم: «چیزی نشده.» پسرم گفت: «کشتیش؟» گفتم: «تقریبا.» گفت: «تقریبا یعنی چی؟» گفتم: «یعنی به‌طور نسبی دارم می‌کشمش.» پسرم گفت: «در را باز کنم؟» این‌بار دیگر فریاد زدم: «نه... نه.» سوسک آرام‌آرام روی پیشانی‌ام قدم زد و آمد نوک دماغم، جوری با طمانینه راه می‌رفت انگار پیشانی من خیابان شانزلیزه است. حالا نوک شاخک‌هایش زیر چشمم می‌خورد و هم قلقلکم می‌آمد هم صدبرابر چندشم می‌شد. سوسک گفت: «چطوری؟» گفتم: «داری حرف می‌زنی؟»گفت: «از بس ترسیدی فکر می‌کنی من دارم حرف می‌زنم.» پسرم دوباره از پشت در گفت: «بیام تو؟» این‌بار بلندتر از دفعه‌ی قبل داد زدم: «نه.» به سوسک گفتم: «ببین پسرِ سیزده ‌‌ساله‌ی من پشت در وایساده خیلی بده اگه در رو باز کنه من رو که باباشم تو این موقعیت ببینه، جان هرکی دوست داری یه لطفی به من بکن.» گفتم: «بذار جامون عوض بشه.» گفت: «عین اون صحنه‌ی فیلم گوزن‌ها؟.» گفتم: «آره، بیا و عین پوریای ولی یه کار جوون‌مردونه بکن، جای دوری نمی‌ره.» سوسک گفت: «نمی‌تونم پسر من هم داره
نگاه می‌کنه.» دیدم بغل پاشویه یک بچه‌سوسک دارد به ما نگاه می‌کند. بچه‌سوسک گفت: «بابا، گناه داره از روی دماغش برو اون‌طرف.» سوسک کمی فکر کرد. بعد پر زد و از روی دماغم بلند شد و رفت پیش پسرش. از جایم بلند شدم و سوسک بامعرفت و پسرش را با یک ضربه له کردم. سوسکِ له‌شده گفت: «این بود نتیجه‌ی جوون‌مردی من؟ حالا که این‌جوری من رو کشتی دیگه به‌نظرت ترسو نیستی؟» و دیگر حرفی نزد.
پسرم گفت: «بیام تو؟» گوشه‌ی چشمم اشک جمع شده بود، گفتم: «ببین به‌خاطر یه دست‌شویی رفتن آدم رو مجبور به چه‌کارایی می‌کنی؟» پسرم آمد توی دست‌شویی و گفت: «تازه می‌خوام درباره‌ی شجاعت، گذشت، عشق، دوستی، خودخواهی، قهرمانی، ازخودگذشتگی و این چیزا باهم حرف بزنیم.»
ای‌وای این‌بار سوسک بود، دفعه‌های بعد باید شیر می‌کشتم.

[ چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392 ] [ 22:4 ] [ bidmajnoon ]
داستان کوتاه مردی چهار پسر داشت.
آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود.
پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.
سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند.
پسر اول گفت: «درخت زشتی بود، خمیده و درهم پیچیده.» پسر دوم گفت: «نه… درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.»
پسر سوم گفت: «نه… درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین… و با شکوه ترین صحنه ای بود که تا به امروز دیده ام.» پسر چهارم گفت: «نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها… پر از زندگی و زایش!»

مرد لبخندی زد و گفت: «همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید!
شما نمی توانید درباره یک درخت یا یک انسان بر اساس یک فصل قضاوت کنید. همه حاصل آنچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگی شان برمی آید فقط در انتها نمایان می شود.
وقتی همه فصل ها آمده و رفته باشند!
اگر در زمستان تسلیم شوید، امید شکوفایی بهار، زیبایی تابستان و باروری پاییز را از کف داده اید!
مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل، زیبایی و شادی تمام فصل های دیگر را نابود کند!
زندگی را فقط با فصل های دشوارش نبین؛ در راه های سخت پایداری کن. لحظه های بهتر بالاخره از راه می رسند

[ جمعه بیست و دوم دی 1391 ] [ 22:10 ] [ bidmajnoon ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

مجموعه داستان های کوتاه جذاب و خواندنی
امکانات وب
  • مرکز متن
  • بازیچه